آگاهی خورشیدواره ایی بر ذهن انسان
دانستن حق ماست از حق خود نگذریم!
نويسندگان
لینک دوستان

 

 

درست یادم نیست ، سر کدام میز نشسته بودم میز شماره هفت بود یا هشت ؟ اما همان رستوران همیشگی بود . رستوران ماهی ها. رستورانی که آرامش خاصی به من می داد و همیشه تنها می رفتم . فضای رستوران بسیار آرامبخش بود. دیوارهای تیره با لوسترهایی که تا نزدیکی های میز پایین آمده بودند و تنها بالای میزها روشن بود و در کل فضای تاریکی داشت که با روحیه ی من سازگار بود.اما قشنگ ترین جای رستوران میزهای آن بودند . میزهایی که پایه هاشان به جای  اینکه فلزی یا چوبی باشند، آکواریوم بودند و در هر پایه ی میزی که همان آکواریوم باشد چند ماهی کوچک هم بود.من بعضی اوقات مدتها به ماهی های داخل آکواریوم خیره می ماندم . حتی یک بار قبل از اینکه گارسون غذا را بیاورد چهارزانو نشستم روی زمین و با انگشت سبابه تق و تق به شیشه ی آکواریوم می زدم و ماهی ها را از این سر ِ آب به آن سر آب آواره می کردم! بعد پسر بچه ایی که میز بغلی نشسته بود به مادرش گفت : مامانی یادته اون شب داشتی به بابا میگفتی امروز تو خیابون یه دیوونه دیدی که کت و شلوار تنش بوده؟ میگم اون دیوونه همین آقاهه نیست که داره ماهیا رو اذیت میکنه؟! آخه اینم کت و شلوار تنشه؟

رستوران ماهی ها از همه جایش ماهی آویزان بود.لوسترهایش شکل ماهی بودند.بزرگترین آکواریومی هم که نزدیک میز مدیربود شکل ماهی بود.روی سینه ی گارسون ها یک گل سینه ی ماهی شکل زده شده بود و حتی کتابخانه رستوران هم پر بود از کتابهایی که در مورد ماهی ها نوشته شده بود. بالاخره هر جا را نگاه می کردی اثری از ماهی می دیدی.

 گارسون آمد گفت : امربفرمایید آقا چه غذایی سفارش می دهید.گفتم: اِاِ.... یه خوراک ماهی با خاویار گارسون گفت : نوشیدنی هم میل دارید ؟ گفتم : یک لیوان آبجو،همین . گفت : بله قربان و رفت . نگاهی به دور و اطرافم انداختم نمی دانم از بیکاری بود یا از فرط تنهایی که به هر بهانه ایی به هر چیزی چند لحظه ایی خیره می ماندم.انگار که می خواستم با نگاه به دلایل وجودی آن جسم یا آن کس بیشتر پی ببرم.البته این عادت را من سالهاست دارم وبعضی جاها هم به ضررم تمام شده است.یادم می آید که یکبار نگاهم به دختری که در همین رستوران بود خیره ماند.مثل آدم های بهت زده که غرق در موضوع ِ بهتشان می شوند.وقتی به خودم آمدم که دختر نشسته بود روی آن یکی صندلی میزی که من رزرو کرده بودم.جا خوردم.گفت:آقا شما دنبال دوست میگردی؟! گفتم : ببخشید متوجه نمیشم؟ نه من دنبال کسی نمی گردم.میام اینجا به خاطرفضای تاریکش و دکوراسیونی که آدم رو به آرامش می رسونه. دختر گفت : یعنی شما همیشه تنها میاین اینجا؟ گفتم : بله گفت : و دلتون نمی خواد بعضی اوقات دونفره بیاید؟ گفتم: نه.دختر با رویی ترش کرده و ناراحت بلند شد و رفت نشست سر جای خودش همانجایی که من چند لحظه پیش به او خیره شده بودم.

گارسون غذا را آورد.با عطروبویی سحرانگیز و چیدمانی بینظیر.وسط بشقاب یک تکه ماهی سرخ شده و رویش چند لایه لیمو ترش و جعفری و فلفل دلمه ایی و آن طرف تر کُپه ایی سیاه از خاویاری که به نظر خیلی لذیذ می آمد.خلاصه سرآشپز محشر کرده بود.اول تکه ایی از ماهی را سُس زدم و به نیش کشیدم و آرام آرام شروع به خوردن کردم.آخر سرهم رفتم سراغ خاویارهایی که با آبجو، سحرانگیزی طعمشان دوچندان می شد.یعنی باید که می شد اما حیف...!

داشتم خاویارها را مزه مزه میکردم که نگاهم افتاد به ماهی پَرت فیش ِ صورتی رنگی که در آکواریم میز روبروییم بود.نمی دانم شما تا به حال پَرت فیش دیده اید یا نه اما اگر ندیده اید موجود عجیبی را از دست داده اید.دهانش همیشه در حالتی قرار دارد که انگار می خواهد کسی را ببوسد.لبهاش همیشه غنچه شده است غنچه اش هم شکل دل است و چشمها هم در جناحین دودو زنان . انگار وقتی نگاهش میکنی و او هم نگاهت می کند می خواهد چیزی به تو بگوید. حالا وای به حال ِ من که خاویار هم در دهانم بود. ماهی انگاربقیه ماهی ها را هم جمع کرده بود که همگی به من نگاه کنند.این اولین باری بود که می دیدم که پَرت فیشی اینطوری ثابت در آب ایستاده است.پرت فیش ماهی پرجنب و جوشی است که خیلی کم سرجایش بند می شود.

خاویار در دهانم خشکید.نمی دانم از ترس ماهی ها بود یا از عذاب وجدان .انگار پَرت فیش با بقیه ی ماهی های آکواریم می خواستند حرفی بزنند.البته می دانم که این غیر ممکن است که ماهی حرف بزند.اما من فکر می کنم که پژواک وجدان آدمی در تصادم به اجسام در حالات مختلف شنیده می شود.یعنی این انسان است که فکر می کند سنگ سخن می گوید.در حالی که این امری نشدنی است.مثل موقعی که صدایی به ما فرمان می دهد پیرمردی ناتوان را از خیابان رد کنیم تا به او آسیبی نرسد.

باری ، انگار ماهی ها به منی که خاویار ها را با لذت کامل می خوردم می گفتند : قاتل ِ ماهی کُش.خجالت نمی کشی در روز روشن و جلوی چشم این همه ماهی هزاران ماهی ِ متولد نشده را می خوری؟شما آدما چرا اینطوری هستین.بعضی هاتون با هزار بدبختی میان تا اعماق دریا تا از ما فیلم بگیرن و بعضی هاتون ما رو میذارید توُ آکواریوم های مجلل.بعضی هاتون هم مثله تو ما رو قبل از اینکه بدنیا بیام می خورین؟!

 دستپاچه شده بودم و نمی دانستم چکار باید کرد.از طرفی منطق میگفت که من انسانم و ماهی که باشد که بخواهد مرا مورد بازخواست قرار بدهد ؟! و از طرفی دیگر میدیدم که واقعا چرا تا به حال به این نکته فکر نکرده بودم که با خوردن تکه ایی خاویار میلیونها ماهی را متولد نشده از بین برده ام. آن هم من که همیشه خاویار را بعنوان دسر با یک لیوان آبجو نوش جان می کردم .من همیشه با غذایم دسر می خورم.قبل از غذا و بعد از غذا.هیچ وقت هم نفهمیدم که دسر اصلا برای چی اختراع شده است.یعنی نفهمیدم که چه خاصیتی دارد و چه تاثیری روی غذا خوردن می گذارد.حتی از چند نفر آشپز ماهر هم پرسیدم اما آن ها هم جواب هایی که مرا قانع کنند نمی دادند.یکیشان میگفت برای هضم غذاست آن یکی می گفت برای حفظ کلاس است و از همه جالب تر آشپزی بود که گفت : دسر برای زوجهای جوان است چون به واسطه ی دسر چند ساعتی بیشتر با هم هستند.غذاشان که تمام شد شروع میکنند به هم نگاه کردن و با دسرشان ور رفتن و آخر سر هم دسر باقی می ماند و خودشان می روند!

داشتم از ماهی ها و رستورانشان می گفتم و تکه خاویاری که در دهانم مانده بود و جرات جویدنش را در آن شرایط نداشتم.خاویار در دهانم خشکیده بود. نگاهی به ماهی ها کردم که دیگر نگاه من نمی کردند اما گویی از بیچارگیشان بود.بیچارگی از آن بابت که واقعا کاری از دستشان بر نمی آمد.حتی اگر من تمام خاویارهای جهان را هم می خوردم آنها می خواستند چکار بکنند؟ انتقام که نمی توانستند بگیرند.در حدش نبودند . بالاخره ما انسانیم و زورمان از ماهی ها بیشتر است.آن هم این ماهی های ظریف  و شکننده که با یک تغییر حرارت در آکواریوم همه میمیرند.

بس است دیگر! خیال پردازی یاهرچیز دیگری که نام دارد ، برایم مهم نیست.مهم این است که الان این خاویارها را نباید بخورم.اگر گیاه خوار بودم امروز این همه عذاب وجدان در رستوران ماهی ها سراغم نمی آمد.دلم می خواست هر چه ماهی و خاویار در تمام عمرم خورده ام یکباره بالا بیاورم.

خاویارها را  تُف کردم روی دستمال و آن را گذاشتم روی میز.دیگر طاقت این همه کلنجار رفتن با ماهی ها و وجدان خودم و منطق را نداشتم.مثل کسی که از میگرنی شدید به خود می پیچد از جایم بلند شدم و به طرف صندوق رفتم.یکی دو بار هم  سکندری خوردم و نزدیک بود با سر بروم توی صندوق . صندوقدار گفت : آقا اتفاقی افتاده؟ شما چرا اینطوری به ماهی ها نگاه می کردی؟ گفتم : نه آقا مشکلی نیست.فقط می خواستم امروز هم مثل هر روز خاویار بخورم که دیدم ماهی ها ناراحت شُدَن.تصمیم گرفتم که خاویارهاشون رو دیگه نخورم!

[ ۱۳٩٠/۱/۸ ] [ ٧:٥۳ ‎ب.ظ ] [ نوید شریف زاده ]

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

این وبلاگ بر آن است تا مکانی برای اندیشیدن باشد.جایی برای تبادل نظر در زمینه های ادبی و فرهنگی.در زمانه ایی که آگاهی یافتن از دنیای پیرامون مهمترین مسئله ی زندگی انسانی ست بر ماست که بیشتر بدانیم و چه دانستنی بهتر از اینکه از تجربیات دیگران استفاده کنیم که زمان برای تجربه کردن تمامی امور مهم به اندازه ی کافی در دسترس نیست.
امکانات وب
RSS Feed




قالب میهن بلاگ download قالب بلاگفا قالب بلاگ اسکای قالب پرشین بلاگ اخلاق اسلامی قالب وبلاگ دیکشنری آنلاین ایجاد فرم تماس ایجاد گالری عکس نمایش اوقات شرعی تقویم جلالی رتبه سنج گوگل مترجم سایت نمایشگر آی پی گوگل ساخت کد صوتی آنلاین آمارگیر فونت های زیباساز تغییر شکل ماوس فال حافظ فال عشق طالع بینی هندی طالع بینی ازدواج بازی آنلاین