|
آگاهی خورشیدواره ایی بر ذهن انسان دانستن حق ماست از حق خود نگذریم!
| ||
|
در عجبم از سیب خوردنمان که از آن فقط " چوبش " را باقی می گذاریم،مگر این همه چوب که خوردیم از یک سیب شروع نشد...! [ ۱۳٩٠/۱۱/۱٩ ] [ ٤:۳٢ ب.ظ ] [ نوید شریف زاده ]
گاهی اوقات یک درد جسمی،آدمی را به یاد خاطره ای بد و دردناک می اندازد.مثلا وقتی دستی را بخیه میزنند حتی وقتی زخمش خوب میشود سالها اثرش برجا می ماند.این روزها من هم دچار دردی جسمی شده ام که یاد خاطره ای را زنده میکند که کاش زنده نمی کرد... [ ۱۳٩٠/۱٠/٢٢ ] [ ۳:٢٩ ب.ظ ] [ نوید شریف زاده ]
شب یلدا را به ایران دوستان و ایرانیان راستین شاد باش میگویم. [ ۱۳٩٠/٩/٢۸ ] [ ٦:٢٤ ب.ظ ] [ نوید شریف زاده ]
چند روز پیشترها به نوشته ای برخوردم قابل توجه و پربار از قصه های شیخ اشراق که ذهنم را مدتی درگیرخود کرده بود.شاید در نظر اول صوفیانه و عارفانه بیاید ، بخصوص با توجه به اینکه خالقش خود از عرفای بزرگ سرزمینمان است.اما فکر میکنم امروز هم می توان از این نوشتار تا سرحد امکان استفاده برد.روشنی و نور همواره برای آدمی یکی از مهمترین مسائل بوده است.اما روشن بودن و نورانی شدن گاهی به غیر از معنای مادی خود معنایی ژرفتر را در بر می گیرد که آن روشنایی ذات انسانی است.اینکه سعی کنیم در این دنیای وانفسای این روزها انسان بمانید و روشن بینانه عمل کنیم. گفت: آفتاب چراغ ما را ناپدید کرد. گفت:چون از خانه به در نهی،خاصه به نزد آفتاب،هیچ نماند. [ ۱۳٩٠/۸/۳٠ ] [ ٤:٢٢ ب.ظ ] [ نوید شریف زاده ]
بطری آب معدنی را باز کرد و آن را سرکشید،سیراب که شد دهانش را بست و گذاشت تا خنکای آب روی صورتش بدود.آب راه خود را پیدا می کند ، پیدا کرد چانه اش را طی کرد و از گردن زیبا و سفیدش به میان پستانهایش دوید.عرقی که مانتوش را به بدنش چسبانده بود با آب ادغام شد و پستانهایش را بیشتر می نمایاند.اندام زنانه اش کامل بود و هر مردی و حتی هر زنی را به خود جلب می کرد.زنها را از روی حسادت یا حیا و مردها را از روی لذت بردن از زیبایی یا هماغوشی با زنی شهوت انگیز.طنازی را خوب بلد بود و می دانست چگونه راه برود که به نظر صاحب نظر دلربا برسد. در آن آفتاب جانسوز چند قدمی جلوتر آمد و نبش خیابانی ایستاد.زنانگیش را کفشهای پاشنه بلندش به کمال می رساند.کمی دیگر از آب را خورد و آخرش را روی صورتش خالی کرد.گرم بود.شرجی هم.رطوبت غوغایی بر پا کرده بود که تاب و توان را از انسان می ربود. اولین ماشین که برایش بوق زد جوانکی بود فُکلی با صدای موزیک سرسام آورش.بعدی ماشینی فرسوده داشت که بزور راه می رفت.ماشین بعد جوانی بود قوی هیکل که در سماجت اول بود. زن چند قدمی جلوتر رفت اما جوان ول کن نبود.باز هم چندقدم جلوتر و باز هم همان داستان این چند قدمهای نفس بُر در این گرما وبا این کفشها آنقدر ادامه پیدا کرد تا ماشین دیگری آمد و با جوان سمج درگیر شد.سرنشینان هر دو ماشین گلاویز شدند و بزن بزنی راه افتاد.زن خوب به این ماجراها وارد بود و می دانست همیشه کسانی هستند که در نهایت حماقت غیرتی می شوند و برای او ایجاد مزاحمت می کنند. زن آرام رفت آنطرف خیابان و اولین ماشینی که برایش بوق زد را خوب برنداز کرد.راننده گفت : خانم میل دارن امشب با هم باشیم؟! زن نگاه خماری تحویل داد و گفت :ماشینت کولر داره؟ خونت چی؟!من خیلی گرماییم.... [ ۱۳٩٠/٧/٩ ] [ ٩:٢٠ ق.ظ ] [ نوید شریف زاده ]
|
||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||